اواخر قرن بیستم بود ،غرب بزم شای بزرگیرا تدارک می دید. چیزی نمانده بود تا ساکنان زمین
همه یک جور فکر کنند ،اینکه این دهکده ی جهانی یک ارباب بیشتر نمی تواند داشته باشد و
ان کسی نیست جز امریکا و هر کسی بخواهد در ای دهکده زندگی کند باید قانون ارباب را
رعایت کند ارباب لباس میهانی بر تن کرده است قرار ود روز جشن همه در برابر او سجده کنند
عقربه های ساعت قرن سالها را یکی پس از دیگری نشان می دادند .چیزی به لحظه ی
جشن نمانده بود،۱۹۷۹،۱۹۷۸،۱۹۷۷...ناگهان عقربه های ساعت ایستادند. واقعه ای رخ داده
بود ستون های قصر به لرزه در امدند،انقلابی افتاده بود ،ان هم در جائی که ارباب فکر نمی
کرد مردی علم مبارزه را بر دوش گرفته بود نامش را پرسیدند گفت خمینی . پاهایش به لرزه
در امد نفس هایش به شماره افتاده بود با عصبانیت پرسید .چه می خواهی و او به ارامی
گفت امریکا هیچ غلطی نمی تواند بکند ![]()