شبی در تاریکی کودکی رو به دریا ایستاده بود و با خدای خویش اینطور می گفت پروردگارا!
از نور خود به من بنمای ستاره ای در اسمان درخشید و او متوجه نشد و ادامه داد بار الهی!
زیبائیهایت را به من نشان بده پروانه ای از کنارش گذشت و او متوجه نشد و ادامه داد خدایا!
از عظمت خود به من بنمای دریا متلاطم شد و او متوجه نشد و باز ادامه داد خدایا ! از لطافت
خود به من بنمای گلی نزدیکش روئید و او متوجه نشد و دباره خدا را خواند خدایا!با من
سخنی بگو چلچله ای شروع به خواندن کرد و او باز متوجه نشد و ادامه داد خدایا!از مهر و
عشق خود به من بچشان مادرش او را در اغوش کشید واو متوجه همه چیز شد![]()