تبليغاتX
هفت استاد

شبی در تاریکی کودکی رو به دریا ایستاده بود و با خدای خویش اینطور می گفت پروردگارا!

از نور خود به من بنمای ستاره ای در اسمان درخشید و او متوجه نشد و ادامه داد بار الهی!

 زیبائیهایت را به من نشان  بده پروانه ای از کنارش گذشت  و او متوجه نشد و ادامه داد خدایا!

 از عظمت خود به من بنمای دریا متلاطم شد و او متوجه نشد و باز ادامه داد  خدایا ! از لطافت

 خود به من بنمای گلی نزدیکش روئید و او متوجه نشد و دباره خدا را خواند خدایا!با من

 سخنی بگو چلچله ای شروع به خواندن کرد و او باز متوجه نشد و  ادامه داد خدایا!از مهر و

 عشق خود به من بچشان  مادرش او را در اغوش کشید واو متوجه همه چیز شد

+ نوشته شده در جمعه نهم فروردین 1387ساعت 11:12 توسط لوک خوش شانس |