که تو دل داري ولي نمي توني به زبان مکتوب بيان کني.وقتي بغض راه گلوتو ميگيره
وقتي اشکا تو چشات حلقه ميزنه و تو مي خواي يه جوري پنهان کني
تنها راه چاره منتظر موندنه تا شب از راه برسه ، تا وقتيکه همه بخوابن
اون وقتي که تنها شدي ، تنهاي تنها خودتو وجدانت
.مي دونم که مي دوني چه حس لطيفيداره اون وقتي که آدم بعد از خدا درد دلاشو واسه ي خودش ميگه ، واسه دل
خودشوقتي حس مي کني بغير از خودتو خدا ديگه هيچ کس حرفاتو نمي شنوه.چه لذتي
داره حس پرواز تو آسموني که مي دوني فقط مال خودته و هر کسي رو که دلت بخواد مي
توني توي اون دعوت به پرواز کني...
اواخر قرن بیستم بود ،غرب بزم شای بزرگیرا تدارک می دید. چیزی نمانده بود تا ساکنان زمین
همه یک جور فکر کنند ،اینکه این دهکده ی جهانی یک ارباب بیشتر نمی تواند داشته باشد و
ان کسی نیست جز امریکا و هر کسی بخواهد در ای دهکده زندگی کند باید قانون ارباب را
رعایت کند ارباب لباس میهانی بر تن کرده است قرار ود روز جشن همه در برابر او سجده کنند
عقربه های ساعت قرن سالها را یکی پس از دیگری نشان می دادند .چیزی به لحظه ی
جشن نمانده بود،۱۹۷۹،۱۹۷۸،۱۹۷۷...ناگهان عقربه های ساعت ایستادند. واقعه ای رخ داده
بود ستون های قصر به لرزه در امدند،انقلابی افتاده بود ،ان هم در جائی که ارباب فکر نمی
کرد مردی علم مبارزه را بر دوش گرفته بود نامش را پرسیدند گفت خمینی . پاهایش به لرزه
در امد نفس هایش به شماره افتاده بود با عصبانیت پرسید .چه می خواهی و او به ارامی
گفت امریکا هیچ غلطی نمی تواند بکند ![]()
شبی در تاریکی کودکی رو به دریا ایستاده بود و با خدای خویش اینطور می گفت پروردگارا!
از نور خود به من بنمای ستاره ای در اسمان درخشید و او متوجه نشد و ادامه داد بار الهی!
زیبائیهایت را به من نشان بده پروانه ای از کنارش گذشت و او متوجه نشد و ادامه داد خدایا!
از عظمت خود به من بنمای دریا متلاطم شد و او متوجه نشد و باز ادامه داد خدایا ! از لطافت
خود به من بنمای گلی نزدیکش روئید و او متوجه نشد و دباره خدا را خواند خدایا!با من
سخنی بگو چلچله ای شروع به خواندن کرد و او باز متوجه نشد و ادامه داد خدایا!از مهر و
عشق خود به من بچشان مادرش او را در اغوش کشید واو متوجه همه چیز شد![]()
روزی روزگاری در یک نقطه از این جهان خاکی جنگ و صلح با هم قرار ملاقات گذاشتند
جنگ و صلح ابتدا با هم روبوسی مفصلی کردند صلح به جنگ گفت که من به تو هزاران
پرجم سفید می دهم تا دنیا را صلح پر کند جنگ گفت که بسیار خوب من هم به تو اسلحه می
فروشم تا تو هم بتوانی تروریستهای دنیا را نابود کنی صلح هم قبول کرد بعد از ان دنیا در
ارامش جنگ به سر می برد
عیدمبارک اما ای کاش گناه ان کودک ۱۴روزه ی فلسطینی را می دانستیم
عیدمبارک اما ای کاش در لحظه ی تحویل سال در غزه بودیم
عیدمبارک اما ای کاش به یاد همسا یه ی فقیرمان بودیمکه به نان شب محتاج است
عیدمبارک ما ای کاش علت خونی بودن دستهای ان دختر افغان را می دانستیم
عیدمبارک اما ای کاش به پائین شهر هم سر می زدیم
عیدمبارک ای کاش گناه ان مادر عراقی را می دانستیم
عیدمبارک اما ای کاش اول عید به خانه ی سالمندان سر میزدیم
عید مبارک اما ای کاش می دانستیم در ابو غریب چه می گذرد
با همه ی این تعاریف و توصیفات ای هموطن ای شهروند
عید مبارک اما ای کاش...