خسته ام از شب
خسته ام از روز
خسته ام از این لحظه های سرد طاقت سوز
چشم من پرواز می خواهد
قلب من اواز م خواهد
ای پرستوهای شیرین چشم
هم زمان با رویش پروانه ها در دشت
جوشش شور افرین زندگی در کوه
بال در بال شما پرواز خواهیم کرد
تا بهار_این شهرزیبائی_
شهر زیبای شکوفایی
که شاگرد انیشتین بود گفت استاد من به شاگردی شما افتخار می کنم
انیشتین در پاسخ گفت نه من باید به استادی تو افتخار کنم زیرا زمانی که در
سرزمین تو بو علی سینا کتاب می نوشت مردم سرزمین من یک زندگی
بدوی می کردند اری من به استادی تو افتخار می کنم ![]()
که تو دل داري ولي نمي توني به زبان مکتوب بيان کني.وقتي بغض راه گلوتو ميگيره
وقتي اشکا تو چشات حلقه ميزنه و تو مي خواي يه جوري پنهان کني
تنها راه چاره منتظر موندنه تا شب از راه برسه ، تا وقتيکه همه بخوابن
اون وقتي که تنها شدي ، تنهاي تنها خودتو وجدانت
.مي دونم که مي دوني چه حس لطيفيداره اون وقتي که آدم بعد از خدا درد دلاشو واسه ي خودش ميگه ، واسه دل
خودشوقتي حس مي کني بغير از خودتو خدا ديگه هيچ کس حرفاتو نمي شنوه.چه لذتي
داره حس پرواز تو آسموني که مي دوني فقط مال خودته و هر کسي رو که دلت بخواد مي
توني توي اون دعوت به پرواز کني...
اواخر قرن بیستم بود ،غرب بزم شای بزرگیرا تدارک می دید. چیزی نمانده بود تا ساکنان زمین
همه یک جور فکر کنند ،اینکه این دهکده ی جهانی یک ارباب بیشتر نمی تواند داشته باشد و
ان کسی نیست جز امریکا و هر کسی بخواهد در ای دهکده زندگی کند باید قانون ارباب را
رعایت کند ارباب لباس میهانی بر تن کرده است قرار ود روز جشن همه در برابر او سجده کنند
عقربه های ساعت قرن سالها را یکی پس از دیگری نشان می دادند .چیزی به لحظه ی
جشن نمانده بود،۱۹۷۹،۱۹۷۸،۱۹۷۷...ناگهان عقربه های ساعت ایستادند. واقعه ای رخ داده
بود ستون های قصر به لرزه در امدند،انقلابی افتاده بود ،ان هم در جائی که ارباب فکر نمی
کرد مردی علم مبارزه را بر دوش گرفته بود نامش را پرسیدند گفت خمینی . پاهایش به لرزه
در امد نفس هایش به شماره افتاده بود با عصبانیت پرسید .چه می خواهی و او به ارامی
گفت امریکا هیچ غلطی نمی تواند بکند ![]()
شبی در تاریکی کودکی رو به دریا ایستاده بود و با خدای خویش اینطور می گفت پروردگارا!
از نور خود به من بنمای ستاره ای در اسمان درخشید و او متوجه نشد و ادامه داد بار الهی!
زیبائیهایت را به من نشان بده پروانه ای از کنارش گذشت و او متوجه نشد و ادامه داد خدایا!
از عظمت خود به من بنمای دریا متلاطم شد و او متوجه نشد و باز ادامه داد خدایا ! از لطافت
خود به من بنمای گلی نزدیکش روئید و او متوجه نشد و دباره خدا را خواند خدایا!با من
سخنی بگو چلچله ای شروع به خواندن کرد و او باز متوجه نشد و ادامه داد خدایا!از مهر و
عشق خود به من بچشان مادرش او را در اغوش کشید واو متوجه همه چیز شد![]()