تبليغاتX
اعتراض به تخلفات آشکار در انتخابات هفت استاد

اسپارتاکوس رهبر بزرگترین شورش بردگان در تاریخ جهان به شمار می آید. در سال 70 ق.م مسیح لنتولوس باتیاتوس در کاپوای روم مدرسه ای خاص تربیت گلادیاتورها بر پا کرده بود و به بردگان که اسیران جنگ ها بودند شیوه جنگ با جانوران یا با یکدیگر را می آموخت. دویست تن از ایشان شورش کردند و اسپارتاکوس را به رهبری خود برگزیدند که مردی نه همان سرزنده و دلیر، بلکه در فهم و نجابت برتر از دیگران بود. وی برای بندگان ایتالیا پیام فرستاد که سر به شورش بردارند. دیری نپایید که 70 هزار مرد تشنه آزادی بر گرد او فراهم آمدند. وی به ایشان سلاح ساختن و جنگیدن را با چنان نظمی آموخت که شورشیان در 5 جنگ بزرگ سپاهیان روم را شکست دادند. نیروی شگفت اسپارتاکوس در این بود که خویشتن را هرگز تنها نمی دید و یکسر به عالم باطن نمی گرایید و او همان آدمی بود که این مردم او را نظر کرده خدا می دانستند. بنابراین باید راه آینده را نشانشان می داد و آن ها را هدایت می کرد. اسپارتاکوس مانند آنیبال سواره نظام نداشت. با این حال روم را بیش از آنیبال به سقوط نزدیک کرد و چیزی نماند که او را به زانودر آورد.

سرانجام کراسوس آمد و رهبری سپاه روم را به عهده گرفت. اسپارتاکوس در جنگ آخر که از پیروزی بر این جماعت عظیم ناامید شده بود بر لشکر کراسوس حمله برد و با افکندن خویش به قلب سپاه دشمن مرگ را پذیرا شد. 6000 تن از یاران اسپارتاکوس اسیر شدند و در آپیاویا، از کاپواتارم به صلیب کشیده شدند. به صلیب کشیدن طوری بود که ابتدا با طناب دست و پاها را به صلیب می کشند و با کوبیدن میخ در دست و ساق پا مانع از حرکت مصلوب می شدند و آن را رها می کردند تا پس از زجر فراوان بمیرد. در روی صلیب درد یک موسیقی غیر قابل تحمل بود. مصلوب از حال می رفت و وقتی به هوش می آمد جز درد چیزی به سراغش نمی آمد. در روی صلیب، مصلوب در این دنیای درد چیزی جز درد نمی شناخت و درد همه جهان و جهان همه درد بود. برای اینکه بهتر به زندگی اسپارتاکوس و بردگان دنیای باستان پی ببریم گوشه ای از زجر بردگان را در اینجا ذکر می کنیم. جالب است بدانیم از تمام طول تاریخ بشر تنها شخصی که با برده داری مخالفت کرد کورش هخامنشی بود، وگرنه تمام فیلسوفان و دانشمندان آن زمان برده داری را از ضروریات اجتماع می دانستند.

صحرای نوبه جایی بود که اسپارتاکوس در آن محکوم به کار کردن در معدن بود. پیش از آنکه نام جهنم سر زبان مسیحیان بیفتد جهنمی روی زمین بود به نام صحرای نوبه. در طی تمام قرون و اعصار، همه کسانیکه مزه جهنم ساخت دست بشر را چشیده اند. در این معرفت سهیم بودند. در صحرای نوبه راه رفتن، نفس کشیدن، دیدن و اندیشیدن یک کابوس بسیار وحشتناک بود. بردگان معمولی در این صحرا زود می مردند حال که چنین بود سربازان بسیار نیرومند را که به اسارت می گرفتند به اینجا می آوردند. در جهنم سیاه نوبه بردگان فرهنگ لغات خاص خود را داشتند که سرشار از کلمات هولناک بود و بدتر از آن جایی در پهنه گیتی نبود. بردگان اینجا هرگز گریه نمی کردند چون بدنشان آن قدر خشک و بی آب بود که نمی توانست چند قطره اشک فراهم کند. بردگان هرگز حمام نمی کردند و بدنشان را چرک و کثافت گرفته بود و همه لخت مادرزاد بودند. هر یک قلاده ای بر نجین یا آهنی به گردن داشتند و هزاران کیلومتر پای برهنه در بیابان های داغ و سوزان این زنجیر آهنی را به گردن داشتند. هیچ کس نمی توانست از این معدن نوبه فرار کند. کودکان در معادن نوبه هیچ گاه به سن بلوغ نمی رسیدند و قبل از 13 سالگی می مردند. غلامان همیشه در معرض کم آبی بدن بودند و همین آن ها را از پادر می آورد و آنگاه که درد شدت می گرفت و قادر به کار نبودند آن ها را در بیابان جلو شیرها می انداختند. آرزوی برده خوشگذرانی و زن و شراب و موسیقی و ثروت نبود. بلکه بزرگترین آرزوی یک برده تحمل سختی ها و مقاومت در برابر شکنجه بود.

جيره غذایی بردگان بلغور گندم و جو و ملخ خشک کرده بود. در اینجا اشک ریختن و گریه کردن نوعی اتلاف نیرو بود که شخص را زود از پا در می آورد و بیخوابی همچون دشمن هولناکی بود. بردگان لخت مادرزاد بودند حتی لنگ هم نداشتند تا با آن آلت تناسلی را پنهان کنند و اسپارتاکوس پیش خود می گفت جز این همه چیز را می توان تحمل کرد. وقتی انسان لخت مادرزاد باشد دیگر با حیوانات چه فرقی دارد؟ اما حیوانات از ما بسیار خوشبخت ترند.

برای ما که در قرن 21 زندگی می کنیم هرگز نخواهیم دانست چه خاطراتی ذهن مردم تیره بخت جهنم سیاه را در فشار گذاشته است؟

کلمات قادر به وصف درد و رنج کسی نیست که در گرمای 70درجه بالای صفر، پتک ده کیلویی را از صبح تا شب به دور سر می گرداند! در چنین اوضاعی عرق ریزی به معنای نابودی بود و تشنگی چون ماری خشمگین در درون بدن طغیان می کرد.

در این جهنم سیاه نیم ساعت ازلیت بود، نیم ساعت ابدیت بود. آنگاه شلاق ارباب می آمد. کشاله ران را لمس می کرد. بر دهن فرود می آمد و همچون یک ابزار موسیقی بود که روی بدن آهنگ می نواخت و تشنگی و خستگی و گرما و بی خوابی و گرسنگی و درد و رنج به بی نهایت می رسید.

یکی از بردگان که فقط 24 ساعت روی صلیب ماند و از طرف امپراطور مورد عفو قرار گرفت می گفت: در بالای صلیب فقط 2 چیز وجود دارد، درد و ابدیت، به من می گویند تو فقط 24 ساعت بالای صلیب بوده ای اما من از روز ازل روی صلیب بوده ام و هر لحظه ای از آن معادل هزار سال است. در روی صلیب شخص رنج می برد و درد و به صورت امواجی که فشارش مافوق تحمل بود بر می آمد و سپس به صورت امواجی که فقط قابل تحمل بود فروکش می کرد.

بردگان را در مدرسه گلادیاتوری تربیت می کردند که آن هایی را که از صمیم قلب دوست داشتند بکشند و رو میان هم لذت برند و تفریح کنند.

خواندن کتاب اسپارتاکوس و دیدن فیلم های ویدوئی اسپارتاکوس و گلادیاتور می تواند تا حدودی ما را با زندگی بردگان آشنا کند

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و سوم اردیبهشت 1388ساعت 16:18 توسط لوک خوش شانس |

 نمی دانم پس از مرگم چه خواهد شد
نمي خواهم بدانم كوزه گر از خاك اندامم چه خواهد ساخت
ولي بسيار مشتاقم كه از خاك گلويم سوتكي سازد
گلويم سوتكي باشد به دست كودكي گستاخ و بازيگوش و او
يك ريز و پي در پي
دم گرم خودش را در گلويم سخت بفشارد
و خواب خفتگان خفته را آشفته و آشفته تر سازد
بدين سان بشكند در من سكوت مرگبارم را.......

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و سوم اردیبهشت 1388ساعت 16:17 توسط لوک خوش شانس |

انیشتین صدهزار احسن ولیکن صد هزار افسوس
حریف از کشف و الهام تو دارد بمب میسازد
انیشتین اژدهای جنگ
جهنم کام وحشتناک خودرا باز خواهد کرد
دگرپیمانه ی عمر جهان لبریز خواهد شد
چه می گویم؟
مگر مهرووفا محکوم اضمهلال خواهد بود؟
مگر اه سحرخیزان سوی گردون نخواهد شد؟
مگر یک مادر از ته دل(وای فرزندم)نخواهد گفت؟

انیشتین بغض دارم در گلو دستم به دامانت
نبوغ خود به کام التیام زخم انسان کن
سر این ناجوان مردان سنگین دل به راه آور
نژاد و کیش و ملیت یکی کن ای بزرگ استاد

انیشتین نامی از ایران ویران هم شنیدستی؟
حکیما محترم میدار مهد ابن سینا را
به این وحشی تمدن گوشزد کن حرمت مارا

انیشتین پا فراتر نه جهان عقل را طی کن
کنار هم ببین موسی و عیسی و محمد را
کلید عشق را بردار و حل این معما کن
وگر شد از زبان علم قفل این کهن وا کن

انیشتین باز هم بالا
خدا را نیز پیدا کن

 

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و سوم اردیبهشت 1388ساعت 16:17 توسط لوک خوش شانس |

 پس از جنگ ایران و عراق که منجر به شهادت هزاران جوان این مرز  و بوم شد شاهد یک  تفاوت اساسی (بخوانید تبعیض ) بین خانواده این شهدا و دیگر مردم عادی جامعه بودیم .

شهید حمید باکری برادر بزرگوار مهدی باکری می فرماید :  ای رزمندگان آرزوی شهادت کنید زیرا پس از جنگ شما سه دسته خواهید بود

یک : یا خواهید ماند و خواهید سوخت در حصرت شهادت

دو: یا به کل انکار خواهید کرد حضور در میادین جنگ را

سه :و یا به دنبال درصدها و سهمیه ها خواهید بود

اینها مقدمه ای بود تا کمی عمیق تر این مسئله را مورد بررسی قرار دهیم و برای اینکه دوستان انگ ضد اسلام را به ما نچسبانند در این بحث کاملا از روایات و مسئله های تاریخی به خصوص کردار و رفتار مولا علی (ع) بهره گرفته ایم

 كساني‌ كه‌ در تشكيل‌ حكومت‌ مشاركت‌داشته‌، سابقه‌‌ ايثارگري‌ و مبارزاتي‌ دارند، اغلب‌ چنان‌ انتظار دارند كه‌ سهم‌آنان‌ از بودجه‌‌ عمومي‌ از ديگران‌ بيش‌تر باشد. خلفاي‌ پيش‌ از امام‌، به‌ ويژه‌ دوخليفه‌‌ آخر و به‌ شكل‌ بارزتر خليفه‌‌ سوم‌، بدان‌ توقع‌ پاسخ‌ مثبت‌ داده‌ و طلحه‌ وزبير، به‌ سبب‌ خدمات‌ درخشان‌ و سوابق‌ مبارزاتي‌شان‌، با استفاده‌ از اين‌ اهرم‌ثروتي‌ كلان‌ اندوخته‌ بودند. حضرت‌ در ابتداي‌ حكومتش‌ چنان‌ اعلام‌ داشت‌كه‌ حقوق‌ از دست‌ رفته‌‌ بيت‌المال‌ را به‌ موضع‌ اصلي‌اش‌ بر مي‌گرداند، حتي‌ اگرمهريه‌‌ زنان‌ قرار گرفته‌ باشد. بر اين‌ اساس‌، حضرت‌ دفتر حقوق‌ بگيران‌اختصاصي‌ مانند طلحه‌ و زبير را بست‌ و در پاسخ‌ به‌ اعتراض‌ آنان‌ فرمود:

به‌ خداوند سوگند، دريافت‌ حق‌ فوق‌ العاده‌‌ از بيت‌ المال‌ به‌ هر بهانه‌ظالمانه‌ است‌؛ زيرا اين‌ ثروت‌ به‌ خدا و مردم‌ تعلق‌ دارد و تا وقتي‌ شب‌و روز مي‌گذرد و ستارگان‌ مي‌درخشند، به‌ چنين‌ شيوه‌اي‌ روي‌ نخواهم‌آورد.

آن‌ بزرگوار، در جاي‌ ديگر، در توجيه‌ قطع‌ حقوق‌ ويژه‌‌ آنان‌ فرمود:

و اما آنچه‌ يادآوري‌ كرديد كه‌ چرا در تقسيم‌ بيت‌المال‌ اصل‌ مساوات‌ رابرگزيديم‌. من‌ در اين‌ مسأله‌ بر اساس‌ حكم‌ و هوس‌ خويش‌ عمل‌نكردم‌. اين‌ مقتضاي‌ حكم‌ رسول‌ خدا است‌ كه‌ من‌ و شما آن‌ رامي‌دانيم‌.

حضرت‌ فرماندارانش‌ را نيز به‌ رعايت‌ مساوات‌ سفارش‌ مي‌كرد و وقتي‌دريافت‌ يكي‌ از آن‌ها سهمي‌ بيش‌تر از مردم‌ به‌ نزديكانش‌ مي‌دهد، به‌ توبيخ‌كتبي‌ وي‌ پرداخت‌ و آن‌ را سبب‌ خشم‌ خداوند و خود خواند.

تصوير شفاف‌ عدم‌ توجه‌ حضرت‌ به‌ نزديكان‌ در تقسيم‌ بيت‌المال‌ رامي‌توان‌ در جريان‌ درخواست‌ كمك‌ مالي‌ برادرش‌ «عقيل‌»، براي‌ رفع‌گرسنگي‌ خانواده‌اش‌، مشاهده‌ كرد. برادر خليفه‌ به‌ گونه‌اي‌ تهيدست‌ و بي‌ چيزبود كه‌ كودكانش‌ از پريشاني‌ و گرسنگي‌ رنگ‌ باخته‌ بودند و موهايشان‌ غبارآلود شده‌ مي‌نمود. عقيل‌ براي‌ سير كردن‌ شكم‌ فرزندانش‌ به‌ امام‌ متوسل‌ شد واز او اندكي‌ گندم‌ طلبيد. حضرت‌ پاسخ‌ منفي‌ داد و در پي‌ اصرار عقيل‌، آهن‌گداخته‌ به‌ دستانش‌ نزديك‌ كرده‌، آتش‌ دوزخ‌ را يادآور شد تا از خواستش‌چشم‌ پوشد.

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و سوم اردیبهشت 1388ساعت 16:16 توسط لوک خوش شانس |

نوه:پدر بزرگ، درباره چه می نویسید؟

پدر بزرگ: -درباره تو پسرم، اما مهمتر از آن چه می نویسم، مدادی است که با آن می نویسم.

می خواهم وقتی بزرگ شدی، مثل این مداد بشوی.

پسرک با تعجب به مداد نگاه کرد و چیز خاصی در آن ندید:

نوه :اما این هم مثل بقیه مداد هایی است که دیده ام !

پدر بزرگ: بستگی دارد چطور به آن نگاه کنی،

در این مداد پنج صفت هست که اگر به دستشان بیاوری، برای تمام عمرت با دنیا به آرامش می رسی :

صفت اول:

می توانی کارهای بزرگ کنی، اما هرگز نباید فراموش کنی که

 دستی وجود دارد که هر حرکت تو را هدایت می کند.

اسم این دست خداست،

او همیشه باید تو را در مسیر اراده اش حرکت دهد.

صفت دوم:

باید گاهی از آن چه می نویسی دست بکشی و از مداد تراش استفاده کنی.

این باعث می شود مداد کمی رنج بکشد اما آخر کار، نوکش تیز تر می شود

و اثری که از خود به جا می گذارد ظریف تر و باریک تر،

پس بدان که باید رنج هایی را تحمل کنی،

چرا که این رنج باعث می شود انسان بهتری شوی.

صفت سوم:

مداد همیشه اجازه می دهد برای پاک کردن یک اشتباه، از پاک کن استفاده کنیم.

بدان که تصحیح یک کار خطا، کار بدی نیست،

در واقع برای این که خودت را در مسیر درست نگهداری، مهم است.

 صفت چهارم:

چوب یا شکل خارجی مداد مهم نیست،

زغالی اهمیت دارد که داخل چوب است.

پس همیشه مراقب باش درونت چه خبر است و سرانجام

پنجمین صفت مداد:

 همیشه اثری از خود به جا می گذارد.

پس بدان از هر کارت در زندگی ردی به جا می گذاری.

سعی کن حرکات تو هشیارانه باشد.

بدان که چه می کنی

 

 

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و پنجم فروردین 1388ساعت 23:26 توسط لوک خوش شانس |

پس از مدتها چرت و پرت نویسی، هوس کردم چهار کلمه ی بدرد بخور بنویسم.

جنگ را در فرهنگناه‌هاي عمومي، اين‌گونه تعريف كرده‌اند: «مقابله و برخورد نظامي ميان گروه‌ها و اقوام.»1 سپس براي آن انواعي را شمرده‌اندكه بيش‌وكم همة آنها را شنيده و يا ديده‌ايم؛ مثلا: جهاني، تن‌به‌تن، رواني، اقتصادي، نظامي، زرگري، خانگي، حيدري_نعمتي، اتمي، شيميايي، فرسايشي، داخلي، فرقه‌اي و ده‌ها نوع ديگر كه همگي يا اكثر آنها عاري از حقيقت‌اند و به همين دليل ره افسانه زده‌اند:

جنگ هفتاد و دو ملت، همه را عذر بنه

چون نديدند حقيقت، ره افسانه زدند

اما همين افسانه‌ها، تا كنون غرامت هنگفت و شگفتي از جهان بشري گرفته‌ است. شايد هرگز نتوان زيان‌هاي بي‌حدوحصر مالي، جاني، معنوي، عاطفي و زيست‌محيطي جنگ‌هاي نظامي كشورها را با يكديگر محاسبه كرد يا حتي به تصور آورد. اين هزينه سنگين، آنگاه جنون آدمي را آشكارتر مي‌كند كه بدانيم بسياري از آنها به‌راحتي گريزپذير بوده‌اند و با اندكي عقل و درايت و نوع‌دوستي و چشم‌پوشي از زياده‌خواهي‌هاي نفساني، جاي خود را به صلح و صفا مي‌دادند؛ اگرچه گاهي نيز راهي براي نشاندن نايرة جنگ نبوده است. هيچ قومي را نمي‌توان يافت كه جنگ را برتر از صلح و سلامت بداند يا آن را تقديس كند. جامة قداست، برازندة جنگي است كه ذات دفاعي يا الهي دارد، و جز اين نوع را هرگز نبايد ستود و گرامي داشت. شبيه‌ترين رخداد انساني به جنگ، جراحي جسم آدمي است كه جز پس از تجربه درمان‌هاي آسان‌تر و ساده‌تر، معقول نيست كه ممنوع است. در مثل‌هاي قديم است كه «آخرُ الدواءُ الكِيّ». يعني آخرين معالجه و درمان، جراحي است. به قول حافظ شيرازي:

به صوت بلبل و قمري اگر ننوشي مِي

علاج كي كنمت؛ آخرُ الدّواءُ الكِيّ

مي‌توان صدها جنگ و ستيز خونبار بشري را نام برد كه همگي در پي احمقانه‌ترين علل و عوامل بوده‌اند. اما جنگ‌هايي را هم مي‌توان شمرد و ياد كرد كه گريزي از آنها نبوده است و به همين دليل، مي‌سزد كه جامة قداست بر تن خونين‌شان كرد. هر جنگ يا نزاع يا ستيزي كه زير پرچم دفاع باشد، مقدس است و هرگز نبايد نام آن را در شمار جنگ‌هايي نوشت كه ستاد فرماندهي آنها در خيمه‌هاي دروغ و فريب و زياده‌خواهي بوده است.

براي باورمندي بيشتر به قداست هشت سال دفاع مردم مظلوم و مسلمان ايران اسلامي، هزار راه كوتاه و بلند وجود دارد. بسياري از اين راه‌ها را ديگران رفته‌اند و البته برخي ناتمام و برخي هنوز بكر و خاكي مانده است. يكي از اين راه‌ها كه رهرو چنداني نداشته است، مقايسه جنگ تحميلي با جنگ‌هاي بزرگ و تاريخي جهان است. در شناسنامة جنگ‌ها، تاريخ شروع و پايان، ميزان تلفات، گستره، مراحل، تاكتيك‌‌ها و مانند آنها را مي‌نويسند. اما كمتر به انگيزه‌هاي مضحك و دلايل حماقت‌بار شروع آنها توجه مي‌كنند. اگر با اين نگاه به مجموعة درگيري‌هاي نظامي ملت‌ها بنگريم، خواهيم ديد كه دفاع هشت‌سالة مردم ايران در برابر ارتش‌هاي زورگوي جهان تا چه اندازه مظلومانه و سزاوار تقديس و  تكريم است. در مجالي فراخ‌تر از اين، بايد بيش از اين گفت و نوشت؛ اما همين فرصت اندك را غنيمت شمرده، نام و انگيزة پاره‌اي از مهم‌ترين جنگ‌هاي ملل جهان را اشاره‌وار ياد مي‌كنيم تا شرافت فكه و شلمچه دورترين نقطه‌هاي وجدان تاريخ  بار اندازد.

جنگ 72 ملت

آنچه در پي مي‌آيد، نه تاريخ است و نه حتي فهرستي ناقص از كارنامة خونين بشر در جنگ‌هاي بي‌ثمر. مشتي است از خروارها حمله و ستيز كه نه مبدأ آبرومندي داشتند و نه پاياني خوش يافتند.  اين نمونه‌هاي اندك، پرده از طبيعت درنده‌خوي مردماني بر مي‌دارد كه جنگ و كشتار براي آنان راهي بوده است براي داشتن آنچه نداشتند و يافتن آنچه سزوارش نبودند:

جنگ سي‌ساله (48ـ 1618) اين جنگ طولاني، ميان كشورهاي اروپايي رخ داد و علت اصلي آن اختلاف‌هاي خانوادگي ميان چند خاندان سلطنتي بود.

جنگ انتقال (1667 ميلادي): جنگ لويي فرانسه براي گرفتن هلند و اسپانيا؛

جنگ هفت‌ساله (63ـ1756): طرف‌هاي درگير عبارت بودند از: فرانسه، اتريش، روسيه و سوئد. پس از دو سال از شروع جنگ، انگليس و اسپانيا نيز به ميدان آمدند. رقابت‌هاي استعماري، مهم‌ترين دليل آغاز و ادامه اين جنگ هفت‌ساله است.

جنگ ترياك (42ـ 1839): ميان انگليس و چين بر سر محدوديت‌هاي تجاري؛

جنگ داخلي آمريكا (65ـ1861): اين جنگ چهارساله را به نام‌هاي «انفصال»، «جنگ ايالات» و «جنگ سرپيچي» هم مي‌خوانند. مهم‌ترين علت آن را مسئله برده‌داري و حقوق سياسي ايالات دانسته‌اند(؟). 750 هزار تا يك ميليون كشته، آمار تخميني اين نزاع داخلي است.

جنگ صدساله (1453ـ 1337): عنوان جنگ‌هاي متوالي و طولاني فرانسه و انگليس بر سر اراضي اطراف درياي مانش و نزاع‌هاي سلطنتي است.

جنگ جهاني اول (18ـ 1914): ميان دولت‌هاي اروپايي، با ده ميليون كشته و بيست ميليون مجروح. علل نخستين اين جنگ ويرانگر، مسئله مرزهاي قدرت سياسي و قلمرو حكومت‌ها بود. با پيوستن ژاپن به اين جنگ بزرگ، ابعاد آن جهاني و بسيار وحشتناك‌تر شد.

جنگ جهاني دوم (45ـ 1939): هر يك از دو محور جنگ شامل چندين كشور اروپايي و آسيايي مي‌شدند. جبهه متفقين عبارت بود از: انگليس، فرانسه، چين و متحدان آنها. در جبهه متحدين نيز كشورهاي آلمان، ايتاليا و ژاپن قرار داشت. مداخلات نظامي و سياسي در اوضاع داخلي همديگر و مرزبندي مستعمرات، از عمده‌ترين دلايل جنگ جهاني دوم است. به دليل پيشرفت تجهيزات جنگي در اين جنگ بزرگ و گسترده، و استفادة فراوان از تسليحات كشتار جمعي، تلفات مالي و انساني آن از حساب بيرون است.2

+ نوشته شده در جمعه بیست و یکم فروردین 1388ساعت 15:3 توسط لوک خوش شانس |